در ترسهایمان

و یران شد یم در ترسها یمان

و در و یرا نه های ما

زندگی زنده بگور شده ای مدفون شد.

پای بر اریکه ی هستی که گذاشتیم از وحشت د نیای عجیب و پر هیاهوی دور و برمان ترسید یم وسخت گریستیم. پس ازان اگر لحظه ای از گرمای وجود مادر دور می شد یم ،می ترسید یم. بزرگتر که شد یم از اینکه والد ینمان مارا دعوا کنند ، می ترسید یم.از رفتن مادر از مردن پد ر از نمره صفر ،از اخم معلم ،از چوب اقای ناظم ،از د یر رسیدن به مدرسه و از سخن گفتن و اعتراض کردن ،که می ترسید یم پرو نده ها یمان را بگذارند زیر بغلمان و بگو یند برو ید. بعد رسیدیم به عنفوان جوانی با کوله باری از ترسهای نهفته ، باز هم می ترسید یم،از پشت کنکور ماندن ،بی کاری، بی پولی،از عشقی که اول آسان می نماید و بعد می افتد مشکلها، از بچه دار شدن، ازخندیدن،که نکند جلف شو یم و از گریستن،که نکند ضعیف جلوه کنیم. زیبایها را خوب ندیدیم، می ترسید یم بگو یند چه چشم د ریدهُ و قیحی. و هزاران ترس دیگر  ، ترس از دزدها  ازکیف رباها از دزدان آشکار و پنهان ،از دزدان کلمات و حتی دزدان بی حیا یی که دستبردشان تنها حظی بود از جوا نی ما که پشت مقنعه وچادر و مانتو  پنهان بود.      

حالا پیر می شو یم ،هنوز می ترسیم از تارهای سفید که لابلای مو ها یما ن رخ می نماید ،از مریضی، از علیلی ، از آ ینده بچه ها یمان که سخت نامعلوم و ناپایدار می نماید. از قسطهای خانه در سرازیری عمر که تا سی سال دیگر باید پرداخت شود. از مرگ! از مرگ نامعلوم و از نکیر ومنکر که با گرز آ تشین می آ یند و بر فرق سر ما که ازترس،زبانمان بند آمده می کو بند.

ما گناهکاریم زیرا بر سر شگفت انگیز ترین مایه هستی گو نی سیاهی کشیدیم و باشلیک هزاران گلوله ی ترس، اورا اعدام کردیم. حقمان است که و قتی از پل صراط می گذریم ،تیزی و  برندگی و نازکی ان را تاب نیاورده ، به د نیای تاریکی فرو افکنده شویم.

اعتراضی هست ؟  اگرنمی ترسی بگو!

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٥ -